زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... روز شمار رادینی 19 ماهه ...

یک، دو، سه ...هفده ، هجده ، نوزده ...   خدارو شکر !!!؟؟؟   به خاطر اینکه بهم سلامتی داد تا یه ماه دیگه بتونم هم نفس لحظه هات باشم و به تونم پا به پای  کودکیت ، شاهد بزرگ تر شدن و قد کشیدنت باشم ...   چه مقدمه ای بهتر از شکر خدا میتونه وجود داشته باشه که نعمت سلامتی رو به تو ، من و بابایی  داده تا در کنار هم بتونیم شاد باشیم و زندگی کنیم که اگه سلامتی نباشه همه چیز این دنیا بی معنی   بی معنیه ...  خدا روشکر پسرکم ، که الان سر حالی و دوباره گل لبخند رو به روی لبهای کوچولوت می بینم که اگه خنده رو لبهای نازت نباشه من و بابا و همه اونهایی که عاشقتن داغو...
1 تير 1392

... یه بهار پر از مریضی ...

عزیزم همیشه نوشتن از بیماری و بیقراری تو برام سخته و الان همون لحظه هاست ... و امیدوارم از این لحظه های خیلی دیگه پیش نیاد چون مریضی اجتناب ناپذیرِ... بعد از اون آفت وحشتناک دهنت تو اواخر فروردین و اوایل اردیبهشت و بعد هم واکسن هیجده ماهگیت تو اواسط اردیبهشت ، اینبار یه حساسیت خیلی درد آور که اول با علایمی شبیه سرما خوردگی خودشو نشون داد،نصیب پسری ناز من شد ... فقط همین قدر میگم که خیلی بد بود و مدتها طول کشید تا خوب بشی، تقریبایه چیزی حدود یه ماه ... واسه همین الان که آخر خرداد دارم پستهای عقب افتاده رو می نویسم  چون دل و دماغ نوشتن نداشتم و ترجیح می دادم بهت برسم ... اینقدر اذیت شده بودی ...
31 خرداد 1392

... روز پدر مبارک ...

  ی ه روز دیگه هم اومد ... اما این روز تو این سال یه عطر بوی دیگه برای ما داره ... عطری از جنس پدرانه ... از جنس مهربونی پدرانه عطری از جنس مهربونی مردونه ... این روز هم برای من مهمه و هم برای بابایی  ... برای من مهم تا به سه تا از عزیزترین مردهای تو زندگیم روزشون رو تبریک بگم و از داشتنشون تو زندگیم احساس غرور کنم ... اول از  همه همسر عزیزم که به داشتنش افتخار میکنم که میدونم دل مهربونی داره و من خیلی قدرشو نمیدونم ، که میدونم همه تلاشش برای رفاه و آرامش منه و من خیلی برای رفع خستگیش تلاش نمی کنم اما بی نهایت دوستش دارم هر چند ابرازش رو به خوبی بلد نیستم ...
31 خرداد 1392

... سفر یه ماسوله ...

خدای مهربون رو شکر می کنم که این طبیعت زیبای شمال ایران رو نصیب ما کرد تا ازش استفاده کنیم ... با این که خودم شمالی هستم از سفر به شمال تو فصلهای گرم و شرجی گریزونم اما در عوض عاشق مسافرت  شمال تو فصل بهار و اوایل پاییزم ... واسه همین بهار که میشه منتظر یه فرصتم تا برم شمال و حسابی خوش بگذرونم ... پارسال بهار که تو گیر و دار تجویل خونمون و مدام بازدید و سفارش  ساخت کابینت و ... صد البته نی نی بودن گل پسری زیاد نشد که بریم ، دلمو صابون زده بودم واسه امسال که امسال هم نصفش عید بود که رفتیم و بقیشم یا در گیر و دار مریضی سخت دهن رادین جون و یا واکسن عزیز دلمو و  دوباره سرما خوردگیش بودیم و البته امت...
21 خرداد 1392

... قصه پر غصه واکسن 18 ماهگی گل پسر ...

  همیشه حرف زدن از ناراحتی هات برام سخته ... اما ته ته این ناراحتی  خبرهای خوبه!!!! خبر سلامتیه شما گل پسری که با زدن واکسن بیمه شدی... بعد از پایان یک سالگیت که واکسن زدی دیگه واکسن نداشتی تا الان که شدی 18 ماهه        عزیز دلم ، من و بابایی  هیجده ماهگیت رو بهت تبریک میگیم   خوب پایان یافتن 18 ماه از زندگی قشنگت خیلی خوشحال کننده هست و با ورودت به ماه جدید روزهای جدید تری پیش رو داریم ، روزهایی پر از هیجان و شادی و روزهایی پر از بزرگ شدنها و دیدن شگفتیهای جدیدی از تو که اونطور که تو نت خوندم از این به بعد فصل تازهای از شکوهای...
21 خرداد 1392

... گردش چهار نفره ما ...

به نام خالق درختان سبز راستش بعد از سیزده به در فرصت یه گردش و ناهار خوری بیرون شهر بهمون دست نداده بود تا همین امروز که پنجشنبه است و دو روز از واکسن وحشتناکی که زدی می گذره ...  برای ناهار تصمیم داشتم قیمه درست کنم واول گوشتش رو به همراه پیاز داغ  گذاشته بودم تا بپزه ...  داشتیم با هم تمرین راه رفتن می کردیم ، از شما انکار و از من اصرار که دیگه خوب شدی پسرم و باید کم کمک راه بری  و شما اشک می ریختی و مثل مجروح های جنگی لنگ میزدی و میخواستی بهم بفهمونی که پاهات هنوز درد می کنه و آماده راه رفتن نیستی ...   امروز صبح بعد از اینکه  بابا محسن که با مادری&nbs...
24 ارديبهشت 1392

... و اما حال و هوای عزیز دلم تو 18 ماهگیش ...

یه ماه دیگه هم گذشت... یه ماه باخوبی ها زیاد و گاه بدیهاش ... بدیهایی به وسعت بیماری تو که تو این ماه باهاش دست و پنجه نرم کردی و خوبیهایی به وسعت خاطراتی از  هجوم زیبای اُردی بهشتی که این ماه رو بیش از سالهای قبل  مشابه این ماه برامون موندگار تر کرد روزهای قشنگی مثل ؛ سالگرد ازدواج من و بابایی روز مادری که برای  دومین سال ،مادر بودنم رو با افتخار و سپاس از خدا جشن گرفتم و بوی بهشت رو تو  هر لحظه سختی که به سراغمون میاد و من باید برای بهتر شدن اون شرایط قدم بر می دارم، حس می کنم و البته روز زن روز معلمی که بواسطه مادر بودنم من رو معلم ...
18 ارديبهشت 1392

... آالبوم عکس های یک سال و نیمگی پسر طلا ...

بهار قشنگ و دلپذیر اومد فصلی که این مجال رو به من و پسر طلا میده تا روزهای بیاد موندنی تری از همیشه در کنار هم داشته باشیم فصلی نو از از زندگی در بهار نو شدنها و این اولین گردش دو نفره من و پسر طلاست در صبح روز یک شنبه 08/01/1392 در پارک ملت پسرم تازگی ها بالا رفتن از پله رو خوب خوب یاد گرفتی و دیگه به راحتی از پله ها بالا و پایین میای و این باعث شده به سرسره بازی علاقه بیشتری نشون بدی و همه سرسره ها رو حتی لونهایی که دالون دار هستند رو هم امتحان می کنی راستش صبح روزی که بریم پارک یه خواب بد در بارت دیدم و همین باعث استرس...
18 ارديبهشت 1392